خاطره 

به سختی چشمهام را باز کردم٬ گلی چهاربرگ  روی زمینه ی چرک قالی جلوی چشم هام شکل میگرفت. سرم را تکانی دادم٬ پرزهای قالی از میان ته ریش سیاه به پوست گونه ام فرو میرفت٬ سرم سنگین بود. به زحمت از زمین بلند شدم٬ تق تق استخواهام را می شنیدم٬ اتاقی در هم ریخته و کثیف٬ عطش داشتم٬ شیشه ی آب را سر کشیدم و خالی به یخچال برگرداندم٬ آبی به صورتم زدم و باقیمانده ی خشک شده ی اشک دیشب را از گوشه ی چشم هام شستم٬ نگاهی به موبایلم انداختم٬ 10:35 AM فقط همین٬ حتی مسیج تبلیغاتی هم نداشتم. روی مبل لم دادم و تلویزیون را روشن کردم٬ دوست داشتم سیگاری روشن بکنم اماسیگاری نیستم! بازیگرها با نشاط حرکت میکردند٬ زندگی میکردند یا شاید ادای زندگی را در می آوردند.

چند روز بود که ذهنم را مشغول کرده بود٬ ناگهانی٬ بی دلیل٬ بعد از چند ماه بی خبری٬ بعد از آنکه رفت بدون خداحافظی و من حتی نفهمیدم که نیست٬ نفهمیدم چند مدت است که موبایلش را خاموش کرده٬ حالا در این تنهایی که حتی خودم هم خودم را فراموش کرده ام٬ به سراغم آمده بود و داشت انتقام می گرفت٬ انتقام از بی توجهی٬ از بازی دادن٬ انتقام به خاطر کم ارزش دیدن کسی که بهم نزدیک شده بود٬ بخاطر نگاهم به دوردست و حالا او در دوردست بود٬ انقدر دور که میدانم تا آخر عمر هم نمی توانم ببینمش٬ انقدر دور که میدانم بزرگترین شانس زندگیم را از دست داده ام٬ یک جایی در این شهر چند میلیونی٫ میتوانستم کنارش باشم٬ تنها نباشم٬ حرف بزنیم٬ بخندیم اما من تنها و غمگینم و او….

شاید در کنار کسی که قدر محبت و بی ادعاییش را بدانه.

خیلی راحت بهم نزدیک شد٬ خوشحال بودم٬ مهربان بودو زیبا٬ ‌نه اهل پز دادن بود و نه خودش را میگرفت٬ نه موهای رنگ کرده و تیپ آنچنانی و نه از دوست پسرهای رنگ و وارنگش نعریف میکرد٫ ساده بود و خوب٬ انقدر خوب که به تیکه های جور واجوری که به اسم شوخی بهش می انداختم فقط می خندید٬ اون آمده بود٬‌ تنها کاری که می توانست بکنه٬ من اون را رد میکردم٬ نمی دیدمش و می دانست که کمرنگ میشه اما منتظر ماند و ماند٬ و من هر روز یک مهمانی آنچنانی با دختران آنچنانی٬ عکسش را در عروسی بهم نشان داد٬ لباس قشنگی تنش بود٬ می خواست بهم بگه (با اینکه می دانم خوشش نمیامد) میتونه باهام بیاد٬ و من فقط بهش گفتم آفرین٬ قشنگه! ولی دنبال صید بزرگتری بودم٬ کسی که با نشان دادن بدنش به دیگران پُز بدم٬ فهمیده بود و آرام آرام ناامید میشد٬ نمی خواست خودش را بهم تحمیل کنه. هفته ها ازش بی خبر بودم اما پیش خودم مطمئن بودم که همیشه هست٫ همیشه جواب من را به خوبی می داد٬ با چند کلمه ی کوچک می خنداندم و دوباره به دنبال زندگی خودم می رفتم تا هفته ی بعد و باز جوابم را به خوبی میداد و من تازه بغضی که در آن کلمات بود را می فهمم٬ خودم را توجیه می کردم که گفتم بیا فلان جا نیامد٬ گفت دانشگاهم٬ من هم با کس دیگه ای رفتم! یا می خواستم به کس دیگه ای نشانش بدهم!! یا جلوی دوستام با چند تا دختر بروم!!! حتی زنگ نمی زدم تا دعوتش کنم٬ مسیج می فرستادم تا خودم را بی میل نشان بدهم٬ تمام این ها را می فهمید و با مهربانی بخشید و رفت. حالا که نیست میفهمم چقدر دوستش دارم و چقدر بهش احتیاج دارم. و رفتن بزرگترین انتقامی بود که می توانست ازم بگیرد٬ تنهایی و ااشک های امروز نتیجه ی خودخواهی و کوری آن زمانه.

در زندگی هر کسی شاید یکبار هم اتفاق نیفته٬ کسی که دوستم داشت٬ می توانست خوشبختم کند٬ بهش اعتماد داشتم٬ می خواست که با من باشه آمد و من از خودم راندمش٬ با معطل کردن٬ با بازی دادن٬ با هرزگی٬ با تمام چیزهایی که بودم! چون که او آمده بود٬ چون نمی خواست مثل بقیه باشه٬ چون پاک بود٬ چون داشتمش٬ چون دوستم داشتــ ندیدمش…

از خودم متنفرم٬ از تمام کارهایی که کردم٬ پشیمانم٬ کور بودم٬ دیدم و رویم را برگرداندم و می دانم دل پاکی را شکستم و عشقش را به تمسخر گرفتم. الان ساعتها در این خانه ی سوت و کور٬ در تاریکی به صفحه ی تلویزیون خیره می شوم و به او فکر میکنم٬ به حرفها٬ به لبخندش٬ به معصومیتش٬ به اینکه وانمود میکرد مهم نیستم٬ به لبخند تلخی که گوشه ی لبش می کاشتم.

آرزو میکنم فقط یکبار دیگر فرصت پیدا کنم٬ فقط برای چند لحظه ببینمش و بگم دوستش دارم و اعتراف کنم به اشتباهاتم شاید من را ببخشه٬ اگر خدا این فرصت را بهم بده به قدرتش ایمان می آورم٬ اگر این فرصت را پیدا کنم٬ قسم میخورم که اشتباهات گذشته را تکرار نکنم٬ قسم میخورم که لیاقتش را داشته باشم اما می دانم از او فقط خاطره ای خوب برایم خواهد ماند و و محکوم به بی -او- بودنم. وقتی که فرصت دوست داشتن را از دست دادم٬ وقتی که فرصت دوست داشته شدن را از دست دادم.

و با خودم زمزمه میکنم٬ عشق تشییع جنازه ی قلبهاست و قصیده ای از ظلم و ستم٬ انگاه که غرورم اسلحه ای شد که تورا از من جدا کرد.

۲۷ خرداد ۱۳۹۱

وحید خامسی

خاطره

Advertisements