فاصله

فاصله

روزی روزگاری تو یه گوشه از این دنیا٬ تو یه شهر غریب یه پسر گوشه ی یه اتاق با ۳تا میز و ۱صندلی و یه در آهنی بزرگ تنها نشسته بود٬ دوست زیادی نداشت٬ نه کسی منتظرش بود و نه کسی نگرانش.

تو یه شهر دیگه٬ تو یه اتاق نقلی تر و تمیز که نقاشی های رنگارنگ به دیوارش چسبیده بود٬ رو یه تخت تمیز و مرتب٬ یه دختر با شلوار سفید طرحدار نشسته بود٬ از پشت در صدای غرغر میومد٬ دختر کار خودش را میکرد.

این سر دنیا پسر داشت وقتشو میکشت٬ دوست نداشت بیرون بره٫ دوست داشت فکر کنه

اون سر دنیا اما٬ دختر دلش میخواست بیرون بره ولی نمیدونست کجا بره٬ ‌با کی بره.

به دلش افتاد٬ همین که به تلفن نگاه کرد زنگ زد٬ گوشی را برداشت.

+ الوو

اووووم….

صدای نرم دختر از اون گوشه ی دنیا می‌گفت که داره خودشو لوس میکنه٬ که بی حوصلست و از تنهایی ناراحته.

+ سلام عزیزم

شادی از شنیدن صدای دختر تو صدای پسر موج میزد٬ میخواست بهش دلخوشی بده و ناراحتی دختر را به دوش بکشه

+ خوبی

اون لحظه پسر آرزو میکرد به جای شنیدن صدای دختر از پشت گوشی٬ صداشو از پشت گوشش بشنوه٬ وقتی سر دختر روی شونشه.

هووووم

پسر کمی از دختر بزرگ‌تر بود٬ اولین بار بود با کسی دوست شده بودند٬ از عشق چیزی نمی دونستن٬ کسی را تا اونموقع دوست نداشتن٬ حس کنجکاوی کسب یه تجربه ی جدید آن‌ها را به سمت هم کشیده بود٬ وقتی جفتشون خواسته بودن یه غریبه از جنس مخالف را وارد زندگیشون بکنند.

ابتدا تفریح بود اما به مرور به هم وابسته شدن٬ نسبت به هم احساس و وظیفه پیدا کردن. عشق به زمان احتیاج داره٬ سالها لازمه تا عشقی کامل بشه و اونها سالها با هم بودند٬ با اسم و یاد هم زندگی میکردن و فقط همدیگه را داشتند٬ هیچ‌کس بین آن‌ها وارد نشده بود و هیچ مشکل یا دعوایی بیشتر از چند روز ارتباطشون را قطع نکرده بود.

داشتی چکار میکردی؟

دختر میدونست پسر چکار میکنه٬ حس می‌کرد انتظارشو٬ روزمرگی پسر مسأله ی مهمی نبود٬ اما اگه میخوای حرفی بزنی و سفره ی دلت را خالی کنی باید تأیید و توجه مردت را به دست بیاری٬ پس اول بهتره سؤالی بکنی و جواب آن را بشنوی و بعد در جواب سؤال متقابلی که ازت میشه هرچی دلت میخواد بگی٬ پس واسه معطل نشدن جواب سؤالی که میپرسی بهتره کوتاه باشه٬ مثل همین سؤالی که دختر پرسید.

+ هیچی داشتم کتاب می خواندم٬ این کتاب در باره ی

دختر خیلی سرزبون دار تر از پسر بود٬ اولای آشناییشون دختر حرف میزد و پسر میخندید و تأیید میکرد٬ شاید دلیل اصلی اینکه دختر عاشق پسر شده بود همین باشه٬ که میذاشت حرف بزنه٬ هرچی تو دلشه بگه٬ پسر درکش میکرد و خودش را میذاشت جای اون٬ اگه اشک میریخت دلداریش میداد و اگه میخندید باهاش میخندید.

+ میبینی تورو خدا اینجا نوشته

پسر عاشق حرفای دختر بود٬ صدای قشنگی داشت و کلمه کلمه با شیرینی و متانت خاصش کلمات را به زبون میاورد٬ صداش به پسر آرامش میداد٬‌پسر دوست داشت وقتی دختر براش حرف میزنه به لبهای باریک قرمز و دندانهای سفیدی که گهگاه از لابلای لبهای دختر چشمک میزد نگاه کنه٬ دختر به چشای پسر نگاه نمیکرد و این فرصت را به پسر میداد که از رقص لبهاش لذت ببره٬ خیلی وقتها حرفهای تکراری بینشون رد و بدل میشد اما مهم نبود٬ یه تکه از روزنامه٬ یه صحنه از فیلم٬ یه آدم٬ یه رویا٬ هرچیزی می تونست ساعت‌ها اونها را مشغول نگه داره٬ و وقتی در این صحبت وقفه میفتاد که پسر چشم از لب‌های دختر بر می‌داشت و به روبرو نگاه میکرد٬ وقتی که انگشتهای دست راست دختر را لای انگشتهای دست چپش به آرامی فشار میداد و این فرصتی بود که دختر به چشمهای پسر نگاه کنه٬ چشمهایی که وقتی به افق نگاه کنه و نور آفتاب بهش بتابه روشن و درخشان تر میشه.

آره اینا اصلاً تو فضان٬ تلویزیون میگفت

دختر میخواست حرف بزنه نه اینکه گوش بده٬ اون زیاد با کسی حرف نمیزد٬ نه زیاد حوصله ی دوستاش را داشت و نه از مسیج بازی و بیرون رفتن با دخترهای دیگه خوشش میومد٬ حرفهای دخترانه براش جذاب نبودن. اون میخواست حرف دلش را بزنه٬ همه چی را بگه٬ بهش اهمیت داده بشه٬ آدم وقتی کسی را دوست داره قلبش براش میتپه٬ وقتی پسر دختر را میدید لبخند میزد و لبخند پسر ضربان قلب دختر را بالا میبرد٬ وقتی دست پسر را می‌گرفت فقط دنبال اون می‌رفت٬ جهت را گم میکرد٬ از تمام دنیا فقط پسر را میدید٬ زمان را فراموش می‌کرد٬ اون موقع فقط میخواست همه جا و همیشه با پسر باشه٬ موقع راه رفتن شانه های پسر را کنارش ببینه٬ وقتی باهاش حرف میزنه زیر چشمی لبخند پسر را ببینه و نگاهش را از اون بدزده.

+ خنده ی پسر

آخه آدم باید خجالت بکشه جلوی اون همه آدم تو تلویـ

دختر تندتند حرف میزد٬ پسر سر به سرش میگذاشت و دوست داشت هُل شدن دختر را٬ صداش شیرین‌تر میشد و کلمات نسنجیده تری به کار میبرد٬ پسر بعضی از سوتیای دختر را تکرار میکرد و با هم میخندیدن٬ همان کاری که دختر با اون می‌کرد.

میگن وقتی زیاد به کسی فکر کنی مثل اون میشی٬ اگه از کسی خیلی بدت بیاد یا کسی را خیلی دوست داشته باشی شبیه اون رفتار میکنی٬ اولای دوستی پسر فقط گوش میداد٬ اگه میخواست هم نمیتونست جواب بده٬ ذهنش نمیتونست کلمات را کنار هم بچینه طوری که یه تیکه ی با مزه و جذاب ازش دربیاد٬ دختر حاکم سخن بود٬ اما به مرور یاد گرفت٬ کاری میکرد که بعضی وقتها دختر حرفش را فراموش می‌کرد ولی پسر حواسش جمع بود و یادش میماند٬ با اینکار دختر را سورپرایز می‌کرد٬ حتی بقیه دوستای پسر هم جذب این شخصیت تازه شکل گرفته شده بودن٬ شخصیتی که از دختر گرفته و شیرینی و زکاوت را با لحن مردانش پرورش داده بود٬ هرچه بیشتر میگذشت بیشتر به هم شبیه میشدند.

کی میای؟

غمی که تو صدای دختر بود تن پسر را لرزاند٬ حالا باید آرامش می‌کرد٬ راضیش می‌کرد٬ دوری بدترین ظلم در حق عاشقه٬ چند دقیقه خندیدن و باهم بودن٬ اما باز فاصله به یادشون اومد٬ اگر سالها کسی را دوست داشته باشی ولی نتونی وقتی چشمات را باز می‌کنی اونو کنارت ببینی٬ فقط با یادش٬ با صداش٬ با عکسش زندگی کنی٬ بجای اینکه پیش اون باشی تو یه اتاق که میدونی پشت در چیز خوبی در انتظارت نیست. وقتی بیرونی تنها باشی٬ دستهایی که باید در دست عشقت باشه در جیبت باشن٬ یه آدم غریبه کنارت در تاکسی بشینه و عوض اینکه به عشقت تکیه بدی مجبور باشی خودت را جمع و جور کنی٬ گاه و بیگاه جلو پات ترمز کنن و بهت تیکه بندازن٬ وقتی که فقط تو یه اتاق دربسته احساس آرامش کنی٫ با همه ی غرغرهای پشت در٬ اونوقته که حس زندانی را داری تو یه زندان رنگی٬ و اون چیزی که تحمل این زندان را سخت تر میکنه انتظاره٬ انتظار اینکه کی میاد و میتونی چند ساعت با اون باشی٬ کی قرار ملاقات میرسه و میتونی از این در بری بیرون و باز کی باید به زندانت برگردی.

+ دوشنبه عصر میـام٫ صبح سه شنبه میام پیشت.

امروز جمعه بود٬ تا سه شنبه ۳ روز! از آخرین باری که همدیگه را دیده بودن بیشتر از یک هفته میگذره٬ تا ۳ روز دیگه٬ تمام روزهایی که با هم بودن را در تقویم دختر یه قلب کنارش کشیده بود٬ قشنگ‌ترین روزهای عمرشون٬ تو برف و سرما٬ زیر بارون٬ تو گرما٬ از صبح زود تا تاریکی غروب٬ خسته شدن٬ گرسنه شدن٬ اذیت شدن٬ دعوا کردن٬ اشک ریختن٬ گرفتنشون٬ اما قشنگ‌ترین خاطرات را با هم دارن.

دختر داره به این فکر میکنه که چی بپوشه که پسر دوست داشته باشه٬ دیروز یه لاک جدید خریده٬ رنگش خیلی قشنگه و رو ناخن برق میزنه٬ باید ناخناش را سوهان بکشه و به خودش برسه٬ هر وقت که پسر را میبینه چیزی بهش میده٬ یه ظرف مربا که خودش درست کرده٬ یه کارت پستال که برگهای گل سرخی را که پسر بهش داده بود را خشک کرده و لای اون گذاشته٬ یه گل اریگامی که چند روز طول کشیده بود تا درست کردنش را یاد بگیره٬ یه دستمال طرح دار که رژ قرمزی در گوشه ی آن از بوسه ی لبهاش یادگاری مانده٬ چند تا نقاشی که بهترین هاش بودند و هدیه‌ای که از جمع کردن پول‌های توجیبیش خریده بود٬

کجا بریم

پسر داره به این فکر میکنه که دوشنبه تا عصر کار داره٬ دیر وقت میرسه خونه٬ باید لباسهاش را از قبل حاضر کنه٬ نباید خسته باشه٬ باید زود بخوابه٬ بعد از این همه وقت که به خانه آمده خانواده انتظار دارن در کنارشون باشه٬ زیاد نمیتونه بمونه٬ از حقوقش چقدر مونده٬ برای دختر چی بگیره٬ وقت نداره.

هفته ی پیش با دختر به پارک رفتن٬ آفتاب بود و گرم٬ زیر سایه ی درخت نشسته بودند و با هم ساندوریچ میخوردند و می خندیدند٬ بعد سینما و بستنی٬ طبق معمول نصف بستنی دختر را پسر خورد٬ هوا داشت تاریک میشد٬ موبایل دختر به صدا درآمد٬‌وقت رفتن بود٬ دل کندن همیشه سخته مخصوصاً بعد از یک روز عالی اما بوسه ی نرم دختر بر لب‌های پسر آخرین لحظه را به باشکوه ترین لحظه تبدیل کرد.

+ دوست دارم٬ خداحافظ

پسر همیشه سعی می‌کرد احساسش را مخفی کنه٬ می‌خواست برای دختر قوی باشه٫ می‌خواست به دختر بگه که میتونه یه تنه حریف همه‌کس و همه چی بشه٬ میتونه دختر را به هرچیزی که بخواد برسونه٬ حاظره براش هرکاری بکنه٬ می‌خواست بگه محدودیت‌های الان موقتیه و دختر بدونه مردش میاد و همه چیز را درست میکنه٫ که قوی‌ترین و بهترین مرد دنیاست.

پسر ناراحتیش را قورت میداد و به دختر لبخند میزد٬ با شادی خداحافظی میکرد اما دختر از دل اون خبر داشت٬ بارها برق اشک را تو چشماش دیده بود٬ غم انگیز بود وقتی روزگار مجبورشان می‌کرد این کلمه را به زبان بیارن٬ خداحافظ! اونها چیز زیادی نمی خواستن٬ جز با هم بودن٬ سلام کردن بی خداحافظی.

خداحافظ

دختر این کلمه را به آرامی می گفت٬ نمی‌خواست باور کنه که داره دوباره تنها میشه٬ نمی‌خواست فاصله را ببینه٬ هر خداحافظی مثل یک ضربه ی تبر بر تنه ی درخت عشق میمونه٬ این درخت هرچقدر هم تنومند باشه بالاخره این ضربات اون را از پا درمیاره٫ باران بهاری تنده ولی کوتاه٬ عشق هم زیبا است اما همیشگی نیست٬ عشق همانطور که دلها را به هم نزدیک میکنه میتونه آن‌ها را از هم برنجونه٬ اشک را به چشمها بیاره٬ میتونه ناامیدی بیاره و دوعاشق را از هم دور کنه٬ فاصله بدترین ظلم به عشقه٬ عشق در با هم بودن شکل میگیره و دور بودن آن را میکشه.

بعد از خداحافظی هر دوی آن‌ها منتظر بودند آن یکی گوشی را قطع کنه٬ از لحظه‌ای که گوشی را میگذاشتن انتظار شروع می‌شد٬ بارها همدیگه را دیده بودن٫ بارها خداحافظی کردن و این دوری قلبشان را سرد می‌کرد٫ هردفعه بیشتر از قبل٬ سالها میگذره و نه سلامی و نه خداحافظی ای٬ آن‌ها قشنگ‌ترین لحظات عمرشان را با هم تجربه کرده اند٬‌خاطرات برای همیشه در قلبشان باقی خواهد ماند٬ شاید هیچ‌وقت همدیگر را نبینند٬ ولی تا ابد عاشق باقی خواهند ماند٬ لمس عشق نعمتی است که هرکسی شانس آن را پیدا نمی‌کند٫ کسی که عاشق بشه تا ابد عاشق می‌ماند حتی اگر سالها از باهم بودن گذشته باشد٬ پسر و دختر قصه ی ما هنوز عاشقند٬ پسر این گوشه ی دنیا و دختر اون گوشه ی دنیا.

۲۲ مرداد ۱۳۹۱

وحید خامسی

خاطره

خاطره 

به سختی چشمهام را باز کردم٬ گلی چهاربرگ  روی زمینه ی چرک قالی جلوی چشم هام شکل میگرفت. سرم را تکانی دادم٬ پرزهای قالی از میان ته ریش سیاه به پوست گونه ام فرو میرفت٬ سرم سنگین بود. به زحمت از زمین بلند شدم٬ تق تق استخواهام را می شنیدم٬ اتاقی در هم ریخته و کثیف٬ عطش داشتم٬ شیشه ی آب را سر کشیدم و خالی به یخچال برگرداندم٬ آبی به صورتم زدم و باقیمانده ی خشک شده ی اشک دیشب را از گوشه ی چشم هام شستم٬ نگاهی به موبایلم انداختم٬ 10:35 AM فقط همین٬ حتی مسیج تبلیغاتی هم نداشتم. روی مبل لم دادم و تلویزیون را روشن کردم٬ دوست داشتم سیگاری روشن بکنم اماسیگاری نیستم! بازیگرها با نشاط حرکت میکردند٬ زندگی میکردند یا شاید ادای زندگی را در می آوردند.

چند روز بود که ذهنم را مشغول کرده بود٬ ناگهانی٬ بی دلیل٬ بعد از چند ماه بی خبری٬ بعد از آنکه رفت بدون خداحافظی و من حتی نفهمیدم که نیست٬ نفهمیدم چند مدت است که موبایلش را خاموش کرده٬ حالا در این تنهایی که حتی خودم هم خودم را فراموش کرده ام٬ به سراغم آمده بود و داشت انتقام می گرفت٬ انتقام از بی توجهی٬ از بازی دادن٬ انتقام به خاطر کم ارزش دیدن کسی که بهم نزدیک شده بود٬ بخاطر نگاهم به دوردست و حالا او در دوردست بود٬ انقدر دور که میدانم تا آخر عمر هم نمی توانم ببینمش٬ انقدر دور که میدانم بزرگترین شانس زندگیم را از دست داده ام٬ یک جایی در این شهر چند میلیونی٫ میتوانستم کنارش باشم٬ تنها نباشم٬ حرف بزنیم٬ بخندیم اما من تنها و غمگینم و او….

شاید در کنار کسی که قدر محبت و بی ادعاییش را بدانه.

خیلی راحت بهم نزدیک شد٬ خوشحال بودم٬ مهربان بودو زیبا٬ ‌نه اهل پز دادن بود و نه خودش را میگرفت٬ نه موهای رنگ کرده و تیپ آنچنانی و نه از دوست پسرهای رنگ و وارنگش نعریف میکرد٫ ساده بود و خوب٬ انقدر خوب که به تیکه های جور واجوری که به اسم شوخی بهش می انداختم فقط می خندید٬ اون آمده بود٬‌ تنها کاری که می توانست بکنه٬ من اون را رد میکردم٬ نمی دیدمش و می دانست که کمرنگ میشه اما منتظر ماند و ماند٬ و من هر روز یک مهمانی آنچنانی با دختران آنچنانی٬ عکسش را در عروسی بهم نشان داد٬ لباس قشنگی تنش بود٬ می خواست بهم بگه (با اینکه می دانم خوشش نمیامد) میتونه باهام بیاد٬ و من فقط بهش گفتم آفرین٬ قشنگه! ولی دنبال صید بزرگتری بودم٬ کسی که با نشان دادن بدنش به دیگران پُز بدم٬ فهمیده بود و آرام آرام ناامید میشد٬ نمی خواست خودش را بهم تحمیل کنه. هفته ها ازش بی خبر بودم اما پیش خودم مطمئن بودم که همیشه هست٫ همیشه جواب من را به خوبی می داد٬ با چند کلمه ی کوچک می خنداندم و دوباره به دنبال زندگی خودم می رفتم تا هفته ی بعد و باز جوابم را به خوبی میداد و من تازه بغضی که در آن کلمات بود را می فهمم٬ خودم را توجیه می کردم که گفتم بیا فلان جا نیامد٬ گفت دانشگاهم٬ من هم با کس دیگه ای رفتم! یا می خواستم به کس دیگه ای نشانش بدهم!! یا جلوی دوستام با چند تا دختر بروم!!! حتی زنگ نمی زدم تا دعوتش کنم٬ مسیج می فرستادم تا خودم را بی میل نشان بدهم٬ تمام این ها را می فهمید و با مهربانی بخشید و رفت. حالا که نیست میفهمم چقدر دوستش دارم و چقدر بهش احتیاج دارم. و رفتن بزرگترین انتقامی بود که می توانست ازم بگیرد٬ تنهایی و ااشک های امروز نتیجه ی خودخواهی و کوری آن زمانه.

در زندگی هر کسی شاید یکبار هم اتفاق نیفته٬ کسی که دوستم داشت٬ می توانست خوشبختم کند٬ بهش اعتماد داشتم٬ می خواست که با من باشه آمد و من از خودم راندمش٬ با معطل کردن٬ با بازی دادن٬ با هرزگی٬ با تمام چیزهایی که بودم! چون که او آمده بود٬ چون نمی خواست مثل بقیه باشه٬ چون پاک بود٬ چون داشتمش٬ چون دوستم داشتــ ندیدمش…

از خودم متنفرم٬ از تمام کارهایی که کردم٬ پشیمانم٬ کور بودم٬ دیدم و رویم را برگرداندم و می دانم دل پاکی را شکستم و عشقش را به تمسخر گرفتم. الان ساعتها در این خانه ی سوت و کور٬ در تاریکی به صفحه ی تلویزیون خیره می شوم و به او فکر میکنم٬ به حرفها٬ به لبخندش٬ به معصومیتش٬ به اینکه وانمود میکرد مهم نیستم٬ به لبخند تلخی که گوشه ی لبش می کاشتم.

آرزو میکنم فقط یکبار دیگر فرصت پیدا کنم٬ فقط برای چند لحظه ببینمش و بگم دوستش دارم و اعتراف کنم به اشتباهاتم شاید من را ببخشه٬ اگر خدا این فرصت را بهم بده به قدرتش ایمان می آورم٬ اگر این فرصت را پیدا کنم٬ قسم میخورم که اشتباهات گذشته را تکرار نکنم٬ قسم میخورم که لیاقتش را داشته باشم اما می دانم از او فقط خاطره ای خوب برایم خواهد ماند و و محکوم به بی -او- بودنم. وقتی که فرصت دوست داشتن را از دست دادم٬ وقتی که فرصت دوست داشته شدن را از دست دادم.

و با خودم زمزمه میکنم٬ عشق تشییع جنازه ی قلبهاست و قصیده ای از ظلم و ستم٬ انگاه که غرورم اسلحه ای شد که تورا از من جدا کرد.

۲۷ خرداد ۱۳۹۱

وحید خامسی

خاطره

دوره ی هفتــم (داستان یک خــدا)

دوره ی هفتم

پس در انتها عدم را آفریدیم و مخلوقات را در آن فرو نشاندیم و نیستی را سیطره دادیم تا بر ظلم و سرکشی حجاب افکند٬ و مدت‌ها به آرامش آرمیده٬ از آنچه رخ داده بود و آنچه می‌توانست رخ دهد دانستیم هرآنچه قدرت یابد به طغیان درآید و مرگ دیگری را طلب کند.

سر انجام از خشم و اندوه ناپایداری در عدم به وجود آمد که به آرامی سکوت را شکست و لرزشهایی بود که از هیچ ذراتی به وجود آورد که به ۲ سو گریخته و با هم‌نوع می آمیختند٬ در اولین دوره آن‌ها روشنایی و تاریکی بودند تا تعادل عدم را حفظ کنند٬ پس چنان که با هم‌نوعان خود بیشتر می آمیختند از یکدیگر دور میگشتند.

در دوره ی دوم ماهیتی از ماده برگزیدند و در دوره ی سوم قوانینی برای ارتباط با هم تا حکمرانیشان استحکام یابد و در هم فرو نریزند٬ پس در پایان این دوره در هر دو سوی روشنایی و تاریکی قوانین جاری گشت.

پس در دوره ی چهارم ماده و نور در انفجاری به تسخیر مادرشان عدم برخواستند و ما با صبوری به آن‌ها زمان داده و به نظاره نشستیم تا در دوره ی پنجم از اجتماع ماده و نور اشکال پیچیده‌تری زاده گشت که فضا را می آراست.

در دوره ی ششم در گوشه‌هایی از جهان با جرقه هایی از پیچیدگی و پیشرفت٬ زندگی را آفریدیم و میل به قدرت و هستی زندگی های پیچیده‌تری را خلق کرد که برای بقا با یکدیگر می جنگیدند تا نسل آنکه آفرینش برتری دارد ادامه یابد.

 و در دوره ی هفتم هوش و تفکر به وجود آمد و آنکه از این موهبت برخوردار گشت٬ انسان٬ به واسطه ی نهایتی که در خلقت یافت٬ لیاقت برخورداری از لطف ما را یافت٬ پس قسمتی از خود را امانت به او دادیم٬ روح محدود در کالبد ماده٬ تا به سرکشی نپردازد و با مرگ به ما باز گردد٬‌پس انسان در کنار منطق احساس یافت و با عشق که هدیه‌ای از ما بود توانست زندگی خوش را داشته باشد٬ و توانست وجود ما را احساس کند٬ اما او همچنان به طلب قدرت خون ریخت و ظلم کرد٬ آنگاه که در امری ناتوان گشت یاری از ما خواست و آنگاه که ظلمی بر او غالب٬ دادخواهی از ما کرد٬ و پس از مرگ روح را باز پس گرفتیم٬ اگر از خشم بود به خشم و اگر از عشق بود به مَحبت دچار گرداندیم.

و انسان پای از زادگاه خود بیرون گذاشت و در طلب قدرت پیش رفت تا توانست کنترل ماده را در دست گیرد٬ سرخوش از این قدرت ابتدا به انکار و سپس جنگ با خود روی آورد٬ سپس خود را تبرئه کرده ما را مسئول دانست. جاودانگی طلب کرده و خواستار کنترل غیر ماده شد که تنها در لیاقت ما بود٬ پس به سرکشی پرداخت و به جنگ با ما روی آورد ٬ خواست به اختیار خود از کالبد بگریزد و طغیان.

 در پایان دوره ی هفتم در دو سمت میل به‌تسخیر فضا چنان زیاد است که گسترش ماده و نور سریعتر از گریز روشنایی و تاریکی از یکدیگر صورت می گیرد٬ پس آنگاه که این دو به هم رسیدند عدم آفریده شد و نیستی سیطره یافت تا بر ظلم و سرکشی انسان حجاب افکند و دانستیم آنچه قدرت یابد به طغیان در آید حتی اگر آن هیچ٬ عدم باشد.

۱۰ خرداد ۱۳۹۱

وحید